اینجا بوی دلتنگی میدهد...
سهم من از تو ...دلتنگی بی پایانی است...که روزها دیوانه ام میکند شب ها شاعر
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

 

 

 

اری اغازدوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگرنیندیشم...

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ن.طلوع ]

میخواستم بمانم.رفتم

میخاستم بگویم نوشتم

ومیخاستم زندگی کنم باختم

باختم

همه را....

درغربت

در واپسین لحظات کودکیم

کابوس وار

زندگانیم را قمار کردم

وسوختن را

با اتشی خاموش

اموختم.

 

ن.طلوع

.

[ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ن.طلوع ]

 

واین

اغاز یک بی تو بودن است.

از کجا شروع شد؟

که قلب های یکی شده

وبدن های هم پوشان

فردیت گرفتند

شاید چون

ماهی های رود

درامتداد خطوط بی انتها

شناکردند

بدون هم نفسشان

بنظرم

انجا

نقطه ی بی تو بودن بود

شایدجاییکه من

به گوش هایم اجازه دادم

نجواهارا

باورکند

واین پایان غم انگیز یک تراژدی است....

 

 ن.طلوع

[ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ن.طلوع ]

 

تو تخیل زیبای  افرینش بودی..

در اخرین روزهای گرم تابستان

در شروع شکفتن بلوغ

.در مرگ ناباورانه ی عشق های قدیمی

بدست چشمهای نقره فامت

در لذت اولین بوسه

درحیرت زنان جوان شهر

که در پی عشقی خاموش

دلباخته ی چشمهایت شدند...

 

 

ن.طلوع

 

 

[ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ ن.طلوع ]

هم اغوشی های بی مرزمان

دوست داشتن های بی انتها

شروع فرداهای امروزم است

شروع درد های پیچنده ی  قلبم

که از گوشه ی راست پلکم

تا انتهای چپ گوشه ترین قسمت تنم

پیش میرود

ومن

درمیان دردهایم

واشک های جاری گونه هایم

بوسه هایت را به یاد می اورم

باهم اغوشی ها ودلبستگی ها

که انتهای باهم بودند

انتهای فراموشی دردهایم

وانتهای پرواز ترس ها....

[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ ن.طلوع ]

خالی بودن

طعم تلخ تنهایست.......

خانه ای خواهم ساخت

در بازوانت

بر روی شانه های مهربانت

که  نفس هایت

گرمای افتابیش باشد

وگریه هایت

شب های بارانیش

روزهارا

 با تکان های کوچک  اندامت

دراغوش پرشرارت

 

شروع خواهم کرد

وشب ها را با خاموشی دوستت دارم ها

 پایان خواهم کرد

خانه ای خواهم ساخت

درگرمای بوسه های پرمهرت

نه از فرداها خواهم ترسید

نه از باتو بودن هایم......

 

ن.طلوع

[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ن.طلوع ]

خالی بوده ام

درانتهای همه چیز

در بی معنا  شدن زمان...

وقتی که خاطرات

با تلنگرهای گاه وبیگاهشان

دیدگانم را اشک الود کرد

من غربت را دراغوشت اموختم

وتنها بودن راباتو

وقتی پیکره ی انگشتانم

نقش تورا در قالی چنگ میزد

وجوهرها برای بدنامیت

تلاش های بسیارمیکرد

زمان بی معنا شده بود

زیرا که باتو بودن

طعم ابدی داشت...

 

 ن.طلوع

[ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ ن.طلوع ]

سلام بچه ها..تصمیم گرفتم هرهفته یه شاعر جوون معرفی کنم....یه شعر از خانوم ساغر شفیعی براتون میزارم خیلی قشنگه

 

غنچه که بودم.توندیدی مرا

هرچه شکفتم تونچیدی مرا

 

ماندم و پژمرده شدم ریختم

تا که به دامان تو اویختم

 

دامن خود رانتکان ای عزیز

این منم ان غنچه به خاکم نریز

 

وای مراساده سپردی به باد

حیف که نشناخته بردی زیاد

 

همسفربادم ازان پس مدام

می گذرم بی خبر از بام و شام

 

میرسم امابه تو روزی دگر

پنجره را بازگذاری اگر....

 

[ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ن.طلوع ]

عشق را از پس لبانت

                             برهنه کن

تواز انعکاس ستاره در مجمر اب ها

                                            زاده شده ای

تامرا پیش از انی که شاعر باشم

دراین همه دهان برهنه

به هیئت نان و سرود

                           زمزمه ام کنند.

 

[ یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ ن.طلوع ]

 

دلم گرفته از بی تو بودن ها

بی توماندن ها

با یاد تو زیستن ها

دلم گرفته از غربت. خورشید. تنهایی

دلم گرفته  از تکراری های زندگی ...

دل گرفته که می مانی در کنج ذهنم

دل گرفته که میروم از یادت به اسانی

دل گرفته برای شاید ها روزی اید ها

دلم گرفته برای ندیدن ها نگفته های فرداها...

 ن.طلوع

[ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ ن.طلوع ]

 

 

 

 

نگاهم کن نگاهم کن که من بی تاب ان نگاهم

نگاهم کن  نگاهم کن  تادستهایم در  دستهایت رها شود

نگاهم کن نگاهم کن که بی نگاهت  توان ندارم

من از ان دیدگانت چه گل ها که کشیدم

چه خواب ها که ندیدم چه رویاهایی که بافتم

چه دریاها که پیمودم .چه وصف هایی نوشتم

من ان دریای خروشانم. تو موجی

تو ان خورشید سوزاننده. من پرتو

 

ن.طلوع

[ پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ ن.طلوع ]

 

در دوران گذشته دو برادر یکی به نام «ضیاء» و دیگری به نام «تاج» در شهر بلخ زندگی می کردند. ضیاء مردی بلندبالا و با این حال بذله گو، نکته سنج و خوش اخلاق که واعظ شهر هم بود. در عوض، برادرش تاج قدی بسیار کوتاه داشت، ولی از علم بالایی بهره می برد، به گونه ای که ملقب به شیخ الاسلام بود. به همین سبب به برادرش به دیده حقارت می نگریست. حتی از وجود او خجالت می کشید. روزی ضیاء به مجلس برادرش تاج که پر از شخصیت های بزرگ بود وارد شد، ولی غرور علمی تاج مانع از آن شد که به احترام برادرش بایستد. ازاین رو، نیم خیز شد، به سرعت نشست. وقتی ضیاء از برادرش آن حرکت ناپسند را دید، با کنایه ای که حکایت از نکته سنجی او داشت، فی البداهه به مزاح گفت: «چون خیلی بلند قامتی، برای ثواب، کمی هم از آن قامت سروت بدزدَ.

 

مَرد را خودبینی و کبر و غرور می کند از درگه توفیق دور
آن چنان کز درگه قرب کریم دور شد ابلیس مردود رجیم

 

[ پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ ن.طلوع ]
[ چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ن.طلوع ]

سلام بچه ها میخام یه تخلص واسه خودم بزارم پایین شعرام. از اسم طلوع خوشم میادنظرتون چیه؟؟

 

[ چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ن.طلوع ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خواستم بگویم که کیستم... دیدم نگفتن بهتراست !... چه سود آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که نشناسد...مرا... ... آنکس که می ماند، خود, خواهد شناخت... اینجا شعرامو می نویسم لطفا کپی نکنید.ممنون.
امکانات وب

.