اینجا بوی دلتنگی میدهد...

شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست.در بن بست نیز همیشه راه آسمان باز است،پرواز را باید آموخت

+ پست ثابت

 

 

 

 

اری اغازدوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگرنیندیشم...

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ هذیان شبانه ی یک دیوانه

درهوای نفست

به ان سیگار  فندک زده ات

درشعله ی "لبهای" بهم فروبرده ات

تصویرغم انگیز یک سوختنم

رازمسرت باریک "خواستنم."..

مست شدم

طرد شدم

عاشق "یکدست "شدم

گوشه نشین حرمت

وادی نشین اخرت

هرچه بگویی

"ان "شدم

انگ "بدنامان" شدم

دخترزشت "پتیاره "شدم

بی بن وبی ریشه شدم

تصویرصحیح یک جرم شدم

ازنگاه مسخره ای

یار "رقیبان "شده ام

باختم اخراین بازی دوصدپاره ی بی فرجام را

بی هم اندیشی وهم صحبتیش فردارا

از"تو" اغازشدم

تا  زتو به پایان برسم

نفس بادشدم

درهوای دوستی من رهاشدم

تاکه بفهمم عطشش

دردپنهان شده ی سخنش

حافظ اسرار بدگمانی ورمقش

نیست شدم

باردگر بادشدم

دریک زمان بی انتها

درثانیه ی مسخره ای از یک فردا

فراموش شدم

بی  انکه بخواهم

"بد"شدم

بازی زخم بخیلان شده ام

حسرت دیدن "رویش" شده ام

عطش لبهای قریبش شده ام

راه رفتم تاکه به شاید

به  پایان برسم

به فردای شب "باتو"رسیدن برسم

رفته بودی وکسی درتب توجان میداد

دراتش سوختنت هذیان مریدان سرمیداد....

 

 

ن.طلوع

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

از زمانیکه بیاد دارم

تا بدین سان

تورا خواسته ام

با معصومیتی پنهان

در گوشه ی بکر ومنجمد ذهن

تورا فریاد زده ام

وقتی هستی

مرا غرق تو کرده است

وقتی جنون

به سرحد خود رسیده است

توازمن دوری

ومن

در روزهای زمستان

بهارم را درتو میبینم..

 

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تمام هستی

بودنت را

فریاد میزنند

ای خورشید همیشه روشن

طلوع   کن

دوباره مرا زنده کن

که رفتنت

برایم مرگ است

وباوربودنت

زندگی

 

ن.طلوع

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ درد...

شاید بتوان  همه چیز را

وهمه ی هستی را

در یک جا

در یک کلمه

خلاصه کرد....

از زمانیکه بدنیا امدم

فقط ::درد :: همواره همره من بوده است

درد بودنم

در رفتنم

درد رفته ها

درد امده ها

درد خاموشی گلوهای  بسته

و هیچکس نپرسید ایا بجز این کلمه سه حرفی

در سراغاز هر بیان

چه چیزی است

که با همه ی اینها

زندگی را زیبا میکند؟

 

 

ن.طلوع

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دلتنگی من....از این دنیایی بی فروغ

می گویند

همه چیز در ذهن رخ می دهد

درتفکر خاموش مغز..

درتخیل پوچ بودن دنیا...

زیبایی های تو

رنج های من

اشک های مادرم برای رفتن برادرم..

سقوط بمب در خانه ی گلی دوست بچگیم

وفروش کلیه مرد زن مرده...

همه اش در ذهن اتفاق افتاده است

از ان لحظه که هبوط کرده ام

تا بدین ثانیه

همواره وهمواره

چنین بوده است

من وتو

لکه های بی اهمیت خلقت هستیم

که در گوشه کناری

زاده شدی ایم

از درد

از نطفه ی خاموش خاکستری رنگ

میرویم و میرویم

باز میرویم

ومن باورم نمیشود

که همه اش در ذهن اتفاق افتاده باشد

اخر دوستم گلی سال هاست

با یک پا قدم بر میدارد..

ولی باز می گویند

همه اش در ذهن من است

همه اش تخیلات من بوده است

شاید من دیوانه باشم

شاید هذیان بگویم

اما مطمنم حاج علی

سالهاست که نام بچه هایش را

وزنش وهمه چیزش را

در بمباران ب فراموشی سپرده است...

 

ن.طلوع

 

 

 

 

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات () لینک


+  

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم!

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

شب در چشمان من است،

به سیاهی چشم‌هایم نگاه کن!

روز در چشمان من است،

به سفیدی چشم‌هایم نگاه کن!

شب و روز در چشمان من است،

به چشم‌هایم نگاه کن!

پلک اگر فرو بندم

جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!

 

حسین پناهی 

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ حسین پناهی

بازی
ما تماشا چیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر امدیم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می‌زنیم،
شرط میبندیم،
شک میکنیم ...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ حسین پناهی...اشعار

جاودانگی عشق
به آتش نگاهش
اعتماد نکن !
لمس نکن !
به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند،
به سرزمینی بی رنگ !
بی بو و ساکت
آری،
 بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو !
اگر خواستار جاودانگی عشقی

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پایان من....

ان رویای ابی رنگ باتو بودن

ان ازدحام باورت

وان بوسه های خشمگین دست هایت

امروز پایان یافته است....

من از شلوغی دستهای سردت امده ام

از نگاه های ساکت

وان لرزش اندام پرابهتت

مراببخش

 رویای تو راپایان دادم..

داشتنت

تباهی بوده است وبس....

 

 

 

 

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پایان را درامروزم می بینم.

پایان را درامروزم می بینم

در دستهای لرزنده ی قلبم

در چشمهای گریان شبم

بی انکه به تو اندیشند

به تنهایی و

بی کس بودن  می اندیشند

که این چنین

گرمایت را

باورکردند

واکنون

در زمستان سکوتت

رها شده اند...

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

میان ما و من

نقطه ای فرق است

افسوس وصدافسوس

در این حرف

عالمی غرق است

نشنیده ای؟

ازتمام حروف پشت هم

انهایی که باهمند

جدانوشته میشوند؟؟

 

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ کیستی؟

توکیستی؟

که این چنین

فلسفه ی افرینش را برهم زدی؟

برای باتوبودنم

جهانی را ساختم

باقلبی از بی رنگی ها

درنهایت هرانچه  داشتم

افسوس

 وصدافسوس

دنیایم

برای باتوبودن کم بود...

 

ن.طلوع

نویسنده : ن.طلوع ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد