اینجا بوی دلتنگی میدهد...

حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست.خداوند در هر حضور، رازی نهان کرده برای کمالِ ما.خوش آن روزی که دریابیم رازِ این حضور را

پست ثابت

 

 

 

 

اری اغازدوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگرنیندیشم...

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : ن.طلوع : ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

بدون شرح...

 

.این روزهایم

فرقی با دیروزندارد

فردایی که باتوساختم

 در گذشته ها جامانده

وتو باهر قدمی که برمیداری

یک دنیا دورترمیشوی....

متعجبم

توخواستی بمانی یامن

که اینگونه متعجب حرفهایت میشوم...

 

 

ن.طلوع

نویسنده : ن.طلوع : ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

امروز

برگ برگ  خاطراتم باتورا ورق زدم

همیشه وهرلحظه اش را

فریاد زدم

کاش برای فقط  یکبار

تمام حرف هایم را می خواندی

امشب خسته تر ازخسته ا م

خسته از نجواهای سرد عاشقانه ام

که هرگز نه هدفی داشته اند و نه دلیلی

خیلی وقت است رفتنت

راپذیرفته ام..

این بار

خداحافظ را بگو

تابرای همیشه بمیرم...

 

 

 

 

نویسنده : ن.طلوع : ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

برگ هایی از حمزه زارعی

شعرهایی که مال خودم باشه پاییینش می زنم ن.طلوع  بی اسم ها مال شاعرهای دیگن که اسماشونو میزارم...

چندتا شعر براتون از حمزه زارعی میزارم..

 

 

چشم هایت حرفهایم را

شعرمیکند

این وسط من هیچ کاره ام

 

 

عصریک روز

بوفه

روبروی من

چای داغ

ومن ارزوکردم حبه قندی شوم

تانابودشوم

تاشیرین شوی..

نویسنده : ن.طلوع : ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

من تنها

وقتی تونباشی

دفترشعرم خالیست

قافیه ها معناندارند

زندگی می ایستد

ومن

گیج ووگم

مبهوت این نبودنت هستم

که چگونه

درنبودنت

درکوچه های تابستان

برف می نشیند

ومن از سرمای ان

خود را به پتوی مندرس میپیچم

نکند که در سرما بمیرم

بی انکه بار دگر بتوانم

تورا ببــــــــــــوسم...

 

ن.طلوع

نویسنده : ن.طلوع : ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

 

زندگی

هرچه که جلوترمیرود

غم انگیزترمیشود

هرچه که گام برمیدارم

چیزهای بیشتری ازدست میدهم

انگاری طلوع وجود ندارد

میترسم با گام بعدی

حتی خاطرات خوشم رانیز فراموش کنم

بس که اینجا

دلتنگی

بیداد میکند...

 

 

 

نویسنده : ن.طلوع : ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

فقط خنده در نبودنت

مرا ترک کرده

والا باورکن

همه چیز همراه منند....

حتی مرگ....

نویسنده : ن.طلوع : ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دل نوشته های غمگین من

سبب چیست

این چه حالی است

بغض  عجیبی دارم

ارام ارام

دردهارامی شکافم

درون همه شان نبودنت را می بینم

پشیمان وخسته

وتنها

همانند یک خواب است

که در سحرگاهی می بینمشان

اما تونیستی

حیات خود را سرزنش میکند

وتو در کنج جهان

بالبی خاموش

ارام خفته ای...

واین سبب همه ناارامی هاست...

 

 

 

نویسنده : ن.طلوع : ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

روی سکوی کنار پنجره، همه شب جای منه.

*چند ورق کاغذ و یک دونه
قلم، همیشه یار منه.

*کاغذای خط خطی، از کنار
در بازه پنجره....،

*می پرن توی کوچه،سرحال از
اینکه آزاد شدن.،

*نمی دونن که اسیر دل سنگ
باد شدن.......،

*دیگه بیداریه شب عادتمه،همدم سکوت تنهایی من.،

*تیک،تیک ساعتمه...تیک،تیک
ساعتمه......


*حالا من موندم و یک دونه
ورق، که اونم از اسم تو سیاه می شه.،

*همه چیم تو زندگی، آخرش
به پای تو هدر می شه...

*چشمونم فاصله رو، از
پنجره دید می زنه...

*دلم اسم تو رو فریاد می
زنه........،

*درای پنجره رو تا انتها
باز می کنم......،

*تو خیالم با تو پرواز می
کنم........،

*!...روی سکوی کنار پنجره همه
شب جای منه...!*

 

نویسنده : ن.طلوع : ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

بعدازتو..

خدایا توببحش

خودکشی دست خودم نیست توببخش

درهوای سردتابستان

بهاری شدنم دست خودم نیست توببخش

دراین روزگار غم انگیز بی پایان

شادبودن دست خودم نیست توببخش...

 

ن.طلوع

نویسنده : ن.طلوع : ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

بدون شرح..

قلب تو هوا
را گرم کرد

در هوای گرم

عشق ما تعارف پنیر بود و

قناعت به نگاه در چاه آب



مردم که در گرما

از باران آمدند

گفتی از اتاق بروند

چراغ بگذارند

من تو را دوست دارم



ای تو

ای تو عادل

تو عادلانه غزل را

در خواب

در ظرف‌های شکسته

تنها نمی‌گذاری

در اطراف انفجار

یک شاخه‌ی له شده‌ی انگور است

قضاوت فقط از توست



شاخه‌ی ابریشم را از چهره‌ات بر می‌دارم

گفتم از توست

گفتی: نه، باد آورده است



هنگام که در طنز خاکستری زمستان

زمین را تازیانه می‌زدی

خون شقایق از پوستم بر زمین ریخت

احمدرضااحمدی

نویسنده : ن.طلوع : ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

هذیان شبانه ی یک دیوانه

درهوای نفست

به ان سیگار  فندک زده ات

درشعله ی "لبهای" بهم فروبرده ات

تصویرغم انگیز یک سوختنم

رازمسرت باریک "خواستنم."..

گوشه نشین حرمت

وادی نشین اخرت

هرچه بگویی

"ان "شدم

انگ "بدنامان" شدم

دخترزشت "پتیاره "شدم

بی بن وبی ریشه شدم

تصویرزشتی ازیک جرم شده ام

ازنگاه مسخره ای

یار "رقیبان "شده ام

باختم اخراین بازی دوصدپاره ی بی فرجام را

بی هم اندیشی وهم صحبتیش فردارا

از"تو" اغازشدم

تا  زتو به پایان برسم

درثانیه ی مسخره ای از یک امروز

بی  انکه بخواهم

"بد"شدم

بازی زخم بخیلان شده ام

حسرت دیدن "رویش" شده ام

عطش لبهای قریبش شده ام

راه رفتم تاکه به شاید

به  پایان برسم

به فردای شب "باتو"رسیدن برسم

رفته بودی وکسی درتب توجان میداد

دراتش سوختنت هذیان مریدان سرمیداد....

 

 

ن.طلوع

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : ن.طلوع : ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

 

از زمانیکه بیاد دارم

تا بدین سان

تورا خواسته ام

با معصومیتی پنهان

در گوشه ی بکر ومنجمد ذهن

تورا فریاد زده ام

وقتی هستی

مرا غرق تو کرده است

وقتی جنون

به سرحد خود رسیده است

توازمن دوری

ومن

در روزهای زمستان

بهارم را درتو میبینم..

 

نویسنده : ن.طلوع : ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

 

تمام هستی

بودنت را

فریاد میزنند

ای خورشید همیشه روشن

طلوع   کن

دوباره مرا زنده کن

که رفتنت

برایم مرگ است

وباوربودنت

زندگی

 

ن.طلوع

نویسنده : ن.طلوع : ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد