برای تمام لحظات غمگین عاشقانه ام

 

واین

اغاز یک بی تو بودن است.

از کجا شروع شد؟

که قلب های یکی شده

وبدن های هم پوشان

فردیت گرفتند

شاید چون

ماهی های رود

درامتداد خطوط بی انتها

شناکردند

بدون هم نفسشان

بنظرم

انجا

نقطه ی بی تو بودن بود

شایدجاییکه من

به گوش هایم اجازه دادم

نجواهارا

باورکند

واین پایان غم انگیز یک تراژدی است....

 

 ن.طلوع

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نابخشوده

رنجنامه(1) وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذیت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که، وقتی صدات می زد، محل نمیگذاشتی و فرار می کردی وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا، کف اتاق، ازش تشکر می کردی وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و دیوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدی چقدر هنرمندی ! وقتی که 5 ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کردی وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر کردی وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی خرید تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی میخرید تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر میکردی وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس های اضافی تو رو

نابخشوده

رنجنامه(2) وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم، ازش تشکر کردی، با فراموش کردن زدن یک تلفن یا نوشتن حتی یک نامه ساده وقتی که 15 ساله بودی، اون، از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه... تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه و اینجوری ازش تشکر کردی که خستگیش کاملا در بره وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی و به تو رانندگی یاد داد تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی و بعضی وقتها هم خوردش میکردی وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی وقتی که 18 ساله بودی، اون، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد تو هم، بخاطر این همه زحمتی که برات کشیده بود تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن یه خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوابگاه ازش جدا شدی، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه ما

نابخشوده

رنجنامه(3) وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه تو هم بجاش یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی که مادرت مزاحم نباشه وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد تو هم با گفتن این جمله، ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده" و چون خانومت میخواست بره پارک فوری قطع کردی وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو یادآوری کنه تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی و بهش تسلیت گفتی وقتی که 50 ساله بودی، اون، دیگه خیلی پیر بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی و سپس، یک روز بهت میگن مادرت در تنهائی مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسایه ها پیدا کردن و تو ............ و تو راحت میشی، اما تمام کارهایی که تو (در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد چون دیگه کسی نیست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چیزهای دیگه، تو رو از صمیم

محمدرضا

مثل همیشه قشنگ بود گلم[گل] [قلب]

نابخشوده

گفتـگوهای کـودکـانه با خـدا خدای عزیز! به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟ خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. خدای عزیز! آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟ خدای عزیز! این حقیقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولینگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟ خدای عزیز! آیا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟ خدای عزیز! من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟ خدای عزیز! آیا تو واقعاً منظورت این بوده که "نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟" اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم. خدای عزیز! بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود. خدای عزیز! وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگوی

نابخشوده

شعـری طنـز برای تسکیـن درد کنـکوری ها ! ای عزیزان پشت کنکوری تا به کی داغ و درد و رنجوری ؟ تا به کی تست چند منظوره ؟ تا به کی التهاب و دلشوره ؟ شوخی و طعن این و آن تا چند ؟ ترس و کابوس امتحان تا چند ؟ غرق بحر تفکرید که چی ؟ بی خودی غصه میخورید که چی ؟ گیرم اصلاً شما به طور مثال کشکی، از بخت خوش، به فرض محال زد و شایسته دخول شدید توی کنکور هم قبول شدید یا گرفتید با درایت و شانس مدرک فوق دیپلم، لیسانس گیرم این نحسی است، سعدش چی ؟ اصلاً این هم گذشت، بعدش چی ؟ تازه از بعد آن گرفتاری نوبت رخوت است و بیکاری بعد مستی، خمار باید بود هی به دنبال کار باید بود آنچه داروی دردمندی هاست صفحات نیازمندی هاست گر رضایت دهی تو آخر سر گه شوی منشی فلان دفتر به تو گویند : بعله، دفتر ما هست محتاج آدمی دانا آشنا با اتوکد و اکسل و فری هند و آوت لوک و کورل باید البته لطف هم بکند چای هم، بین تایپ، دم بکند بکشد وانگهی به خوش رویی هفته ایی یک دوبار جارویی این که از این، حقوق هم فعلاً ماهیانه چهل هزار تومن! پس بیایید و عز و جز نکنید بی خودی هی جلز ولز نکنید شاعر، خواسته از ابتدای کار بگه کنکور بدردتون نمیخوره بابا ! ام

Ye Dokhtar

نقطه ی بی تو بودن.. [ناراحت][گل][گل]

fereshte

سلام دوست عزیزم امیدوارم هرجا هستی خوب و خوش و سلامت باشی وقت کردی سری به ما بزن منتظرتم راستی شعرت بسیار زیبا بود امیدوارم تراژدی های غم انگیز زندگیت به آخر خط برسد شادی هایت بی پایان باد[گل]