داستانک

جلوی اینه ایستاده بود وازتماشای صورت تمیز واصلاح کرده اش لذت میبرد. خدمه قصر را مرخص کرده بود و حالا هرچه سعی میکرد قیافه هیچیک را به خاطر نمی اورد.

تصمیم داشت برای  نهار ماهی  بخوردولی بدون حضور خدمه نمی دانست چه کند

ناگهان درد اشنایی پایش را ازار داد. دوستش بود که او را بیدار میکرد.

کلنگ خود را برداشت وازکامیون پایین پرید.به معدن رسیده

بودند

/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
saeedo

من آپم...............

ستاره

سلام خوبي داستانتو نفهميدم اما اپم با يه مطلب جديد

Λl0ηΞ B0y

ای عشق پس از تو نان من آجر نیست! بی تو دلم از دریغ و حسرت پر نیست. تو قسمت من نه!!... مال مردم بودی.. قربان دلم که مال مردم خور نیست.

ُelham

سلام دوست خوبم... [لبخند] وبلاگ خیلی قشنگی داری... به منم سر بزن خوشحال میشم اگه با تبادل لینک موافق هستی بهم خبر بده... [لبخند]

سپیده

نگاهم کن که چشمانت قشنگ است، صدایم کن که دل درسینه تنگ است، مراباخودببرآنسوی غربت، که اینجا شیشه هم ازجنس سنگ است.

فاطمه

وبلاگ زیبایی داری مطالب وبلاگت جالب بود. خوشحال میشم بهم سربزنی[گل]

حسین

سلام.خیلی حال کردم با داستانکت.مختصر و مفید.از این جور داستانا باز بزار[خداحافظ][گل]